تبليغاتX
محتبس

آغوشِ گرمِ آرامش در امیدِ سردِ مرگ

آرامشی هست مخصوص آن هنگام که انسان می‌فهمد باسرعت زیادی به مرگ نزدیک می‌شود و هیچ چیز مانند این آرامش انسان را روان و لطیف در بر نمی‌گیرد .

گاهی

این زندگی ارزش کردن هم ندارد .


درد

دیگر چه دردناک‌تر از اینکه پیرزنی هفتاد یا هشتاد ساله که بسیار شکسته و خمیده است با پسر عقب‌مانده‌ای که بیست ساله به نظر می‌آید به غرفه‌ی کودکان می‌آید و سعی می‌کند چیزی برای پسر بخرد حال آنکه غرفه شلوغ است و همه بی‌حوصله  هستند برای جواب دادن به پیرزن -در حقیقت بی‌حوصلگی نیست بلکه احساس غریبگی و ضعف است که به بی‌توجهی منجر می‌شود با اندکی دلسوزی-  

    و می‌روند درحالی که تنها امیدم این است که پسر آنقدر رشد عقلانی ندارد که بفهمد چه شد ...


نازدودنی

کاش همه‌ی خستگی‌ها ریشه در گذشته داشت اما گاه خستگی‌ها ریشه در آینده دارند و ناامیدی .

انتظار

سقوط فرایند سریعی است .

درد ما را نیست درمان

گاه هوس می‌کنم به حماقت‌هایی که نباید بخندم هم بخندم ... خب؟

دنیا و تعادل های پایدار و ناپایدار و نیمه پایدارش

احتمال اینکه یک نفر قدش ۸۰ سانتی‌متر باشد صفر است ٬ ولی همه زمانی قدشان ۸۰ سانتی‌متر بوده یا هست یا خواهد بود .

* احتمال صد در صد یعنی تقریبا حتمی و صفر درصد یعنی تقریبا غیر ممکن .
**  کاظمی


مرگ خاطرات

انسان به محیط‌های لایتغیری نیاز دارد که تغییرات را نسبت به آنها بسنجد .

         و این نکته‌ایست که متأسفانه شهرداری نمی‌فهمد .